قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
قسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار
نگو قرار که دیگه یه لحظه پیشم نباشی
نمی زارم یواش یواش همرنگ سایه ها بشی
دست گلاتو نمی خوام خاطره هاتو نمی خوام
خودت که بهتر می دونی که من فقط تو رو می خوام
گلای باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم
ببین چقدر جون می کنم بهت بگم دوست دارم
سوت و کور خونه وقتی سایه ی تو رو سرم نیست
نده آزارم که دیگه طاقتی تو این تنم نیست
بی تو زندگیم چی می شه شور عاشقیم چی می شه
تو که داری میری اما سرنوشت من چی می شه
عاشقونه نگام نکن نذار دوباره بشکنم
نذار تو این غروب تلخ از همه چی دل بکنم
نذار صدای قدمات سکوتو بشکنه
که این سکوت لعنتی قشنگترین حرف منه
با عاشقونه ی نگات چشمامو بارونی نکن
واسه یه حس بی دلیل قلبمو قربونی نکن
نگاه سردمو ببین دل از کسی نمیبره
هیشکی واسه عاشق شدن قلب یخی نمیخره
شد خزان، گلشن آشنایی
باز هم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
از تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم
تا به دلم جان بود
مهر و وفاداری
با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نوگل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تو و من در میل چمن
چون گل خندان از دست هر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی
تو و می چون ناله کشیدنها
من و چون گل جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون کردی
چو بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یارم تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
هر چه توانی ناز
کاز عشقت می سوزم باز
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
حس ميكردم كه يه روز از اين روزا ميره و اينجا منو جا ميذاره
انگاري كه حق من جهنمه وقتي كه بهشت برام جا نداره
پيش من از عاشقي حرفي نزد عشق من براي اون بهونه بود
عشقي كه پيش خدا مقدسه واسه اون بازي بچه گونه بود
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
شب و روزم ميگذشت به ياد تو تو برام تموم زندگي شدي
تو بهشتآرزوهاي دلم مرهم زخماي خستگي شدي
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از چشماي خيس و تن خسته ي من
حرفي نيست برو به چشماتم بگو كه نگردن پي اين شكسته تن
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم
هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم
که از خمار به دریایی از شراب رسیدم
به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی
به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم
اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم
به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم
مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست
به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم
شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم
به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم
که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم
کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم
چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم
تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم
تو تو يه اهنگ صميمي تو خنده هاته..
شب شب ميميره پشت چشمات وقتي ميتابي..
من من دنيام و غم ميگيره وقتي كه خوابي..
من من پر از قصيده ي عشق اما اسيرم..
تو تو سراغ من ميايي وقتي كه پيرم..
عشق عشق ريشه دوونده توي جون و تن من..
تو تو بهانه ي بهانه گرفتن..
سهم من از تكرار تو اين عاشقانه س..
چشمات براي موندنم تنها بهانه س..
من اون درخت تشنه ي توي كويرم..
تو سرزمين دستاي تو جون ميگيرم..
باور نكن كه وحشت تو قلب اين قبيلس..
بين دلاي عاشق هزار هزار تا ميلس..
باور نكن كه قلبت پاي سفر نداره..
اين ميله ها رو بشكن سكوت اثر نداره..
ديديم كزين جمع پراكنده كسي رفت
شادي مكن از زادن و شيون مكن از مرگ
زين گونه بسي آمد و زين گونه بسي رفت
آن طفل كه چو پير ازين قافله درماند
وان پير كه چون طفل به بانگ جرسي رفت
از پيش و پس قافله ي عمر ميانديش
گه پيشروي پي شد و گه باز پسي رفت
ما همچو خسي بر سر درياي وجوديم
درياست چه سنجد كه بر اين موج خسي رفت
رفتي و فراموش شدي از دل دنيا
چون ناله ي مرغي كه ز ياد قفسي رفت
رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد
بيدادگري آمد و فريادرسي رفت
اين عمر سبك سايه ي ما بسته به آهي ست
دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت ...
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

